تبليغاتX
..::سایه پروانه::...

..::سایه پروانه::...

در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست

خداحافظ همین حالا

شاعر میفرماید:

میون دو تا دلبر // من دو دلم کدوم ور// این ور برم یا اون ور// هردو برام عزیزن// هردو رو دوس میدارم
یه دل دارمو دو دلبر// دو دل شدم تو کارم


خب با توجه به امکانات میهن بلاگ و وصل بودن ما به آب کر، اینجا نوشتن دیگه به صرفه نیست.

اولین بار که این وبلاگ رو ساختم یه پرشین بلاگ بود یه بلاگر، که به نسخه وطنی اومدیم، روزهای انتخابات بود و مشکلات وسیع پرشین لاک پشت، سر یه بحثی که با مدیر پرشین داشتم، گفتم اصلا ارزونی خودتون، اینجوری شد که وبلاگ رو دادم دست صاحبش و اومدم بلاگفا و خوب شد که اومدم و گرفتار اون هک شدنه دامنه شون و پریدن مطالب و اذیت های دیگه نشدم.

بلاگفا اون زمان پر سرعت بود اما باز شروع کرد به خارج شدن از دسترسی های ممتد.

با این حال اینجا بودیم و به موازات هم در میهن بلاگ بودم.


چند روز پیش سر پروژه بررسی قابلیت های میهن بلاگ حدود سه هفته روی پنل و قابلیت هاش کار می کردیم و من که با دید کاملا بلاگفایی بودم در حال مقایسه این دو تا بودم که هر روز مزایای میهن بلاگ برام مشخص تر شد. 


تصمیم گرفتم که اینجا رو منتقل کنم، که مدیر میهن بلاگ گفت تمام پست هامو میتونه منتقل کنه !


میرم منزل جدیدم در میهن بلاگ


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 17:35  توسط مطهره  | 

از مرگ جستم

همیشه با خودم فکر میکردم در قرن بیست و یکم مرگ من چه جوری هست؟

 از سرطان یا سکته؟ تصادف با ماشین یا آلودگی هوا؟!


هیچ وقت به ذهنم خطور نمیکرد روزی جلوی قطار مترو تهران بیفتم و بمیرم !

اما دیروز درست 22 آذر 88 فرشته ای مرا از این مرگ نجات داد.


یک روز معمولی بود ... فکر میکردم روز مرگم لا اقل برای خودم متفاوت خواهد بود ... اما دیروز خیلی معمولی استاد مثل همیشه کلاس درس را پیچوند و من مثل همیشه سوار اتوبوس مترو حقانی شدم و سوار اولین قطاری که وارد ایستگاه شد ، شدم.


راهبر قطار اعلام کرد که در دو ایستگاه بعدی توقف نخواهد داشت. خب اینکه چیز تازه ای نبود. این ماههای اخیر به عنوان یک مسئله عادی مترو تهران درآمده است.


و من رفتارم معمولی بود از دستفروش مترو یک شال خریدم و در ایستگاه هفت تیر، موج جمعیت مثل همیشه وارد قطار شد.

با دو خانوم که یکی کنار دست من و دیگری روبرویم ایستاده بود راجع به مشکلات اخیر مترو صحبت میکردیم .

به در مخالف تکیه داده بودم.


راهبر چندین بار در اصلی را باز و بسته کرد ... لامپ های قطار و تهویه آن  برای چند لحظه ای خاموش شد ... سپس دوباره به حالت عادی برگشت


اما اتفاقی که تاکنون ندیده بودم رخ داد


ناگهان دری که به آن تکیه داده بودم باز شد و خانمی که روبروی من ایستاده بود  فرشته نجات من شد، و محکم دستهایم را گرفت و به داخل قطار کشید


باورتان نمی شود یک لحظه پشت آدم خالی می شود و ریل های سمت دیگر نمایان می شود در همین لحظه قطار جهت مخالف وارد ایستگاه شد و روبروی من یک قطار بود که در ایستگاه توقف کرده بود.

صحنه وحشتناکی بود .همین که در دوباره بسته شد راهبر با دستپاچگی تمام اعلام کرد که تا ایستگاه امام خمینی توقف نداریم


جیغ وفریاد و فحش هایی بود که روانه راهبر میشد .

خانم هایی که صحنه باز شدن در و سقوط احتمالی من را دیده بودند با شکلات فشار مرا بالا آوردند و با باد زدن و گرفتن من سعی در آرام کردن من داشتند.


نمی دانید فقط در آن لحظه خنده های عصبی داشتم و به مرگی غیرمتعارف فکر میکردم .


خانمی که فرشته نجات من شده بود میگفت: اگر میفتادی و میمردی در این روزها مرگت را به آقای میم ربط میدانند و مطمئنا میگفتند یکی از هواداران فلان نامزد در مترو خودکشی کرد!



مرگ خیلی معمولی سراغ آدم میاید . و فرشته ها هم همین آدم های معمولی هستند که دستت را میگیرند.


بعد از این حادثه رفتم و شکایتی تنظیم کردم اما چشمم آب نمی خوره از رسیدگی مسئولان مترو تهران!

این لینک را در راستای این بحث ببینید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 8:59  توسط مطهره  |