تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
دادگاه از نوع کیفریش

اول یه چند تا قبل نوشت بنویسم!

  1. این چند وقته با اینکه خیلی آنلاین هستم ولی اکثرا سر کارم ..دلخور نشید اگه جواب پی ام ها رو دیر میدم!
  2. دلم واسه رضا خیلی تنگولیده! در یه کلام قربونت رضا!
  3. از کاوه ممنون که میاد سر میزنه به این آلونه ی من ! ایشالله جبران کنم جوون!
  4. سعی می کنم به همه ی وبلاگ دوستان، آشنایان، بازماندگان، درخواست کنندگان، آواره گان، عشق باختگان و سفارش شده گان در اسرع وقت سر بزنم و از کامنت خود هم دریغ ننمایم!

 

حالا بریم سر ماجراهای این مدت:

 

دادگاه

استاد هم از اوناست که بیفته به حرف زدن تمام خاطرات بیست سال مطبوعاتی بودنش رو میریزه وسط! یکی از خاطراتش رو گفت که  کلی با خوش فکریش حال کردم!

یه بار خبر دادگاه کیفری رو توی روزنامه کار کرده بودند و از قضا رابطه ی این روزنامه با دادگاه جالب نبوده و توی چاپخونه ف دادگاه کیفری میفته!! فکرش رو بکنید ! یه فاجعه ی عظیم! سردبیر میگه چنین اتفاقی افتاده خودمون رو برای دادگاهی شدن آماده کنیم! استاد گفت: من به سردبیر گفتم خونسردیتو حفظ کن و برو ناهار رو بخور و فقط منتظر تماس من باش و با کسی حرفی نزن!

استاد ادامه داد، خیلی مستاصل شده بودم رنگم شده بود عین گچ دیوار و همش به این فکر می کردم تو دادگاه باید چه جوری جواب پس بدم .. رفتم وضو گرفتم و اونقدر داغون بودم که یادم رفت عینک رو بردارم و وضو بگیرم.. کلی خدا خدا کردم که یه راه حلی پیدا شه ! ..نماز اول رو خوندم ..بین دو تا نماز یه دفعه فکری به سرم زد ..زنگ زدم و گفتم برید چاپ دوم ! ..یه نوشته هم زدیم کنارش که به علت خطای چاپی ، چاپ دوم رفته! و چون چاپ دوم رفت ..خود به خود روزنامه های چاپ اول جمع شد و به خیر و خوشی این قضیه تموم شد و آب از آب تکون نخورد!و کسی نفهمید که کجا و چه جوری اشتباه تایپی پیش اومده !

 

راحت باشین لطفا!

رفتم بودم پارک و واسه اینکه نماز قضا نشه رفتم نمازخونه ی پارک که نمازم رو بخونم! نمازخونه خانوم ها یه دختری بود که دوست پسرش هم در چهارچوب در نمازخونه وایساده بود! رفتم تو دیدم این پسره از جاش تکون نمی خوره !همین طور بر بر داشت عشقولانه دوست دخترش رو می دید. منم رفتم در رو بستم! دختره دلخور شد و گفت: اِ چرا دوست منو بیرون کردی !

گفتم: تو با دوستت راحتی..من که با دوست تو راحت نیستم! (والله .....)

:: آخی ... مزاحم خلوت عاشقانه دو فنچولک شدم!

 

 

نرینه! ماده!

واسه کار موسیقی یه 150 تا پرسشنامه بین بچه های دانشکده پخش کرده بودیم . وقتی اومدیم دیتاها رو وارد اس پی اس اس کنیم، بگید بچه ها چه چیزا ننوشته بودند! ما ازشون سن و جنسیت رو پرسیده بودیم ..فکرش رو کنید تا حالا هر چی درباره جنسیت شنیدید ما تو برگه ها دیدیم

جنسیت:زن، مونث، خانم

جنسیت:مرد، پسر،مذکر، آقا

اما یه چیزی که تا حالا ندیده بودیم  توی اینها دیدیم یه پسره نوشته بود : جنسیت : نر!

 ::تو بسیج دانشگاه تهران یه کارت به ما داده بودند،جای جنسیت نوشته بود خواهر / برادر !!!!!

 

 

روز زن

روز زن بود و داشتم میرفتم سر کار ! سوار اتوبوس شدم رفتم بلیط بدم این قوطیم هم تو گوشم بود و ولوومش بالا بود! ازم بلیط نگرفت و منم سوار شدم و گفتم پیاده شدم بلیط میدم!

وقتی پیاده شدم رفتم به راننده بلیط بدم! یه پسره وایساده بود و گفت: شما نمی خواد بلیط بدید!! یه آن بهم برخورد گفتم:چـــــــــرا؟؟؟؟ با یه لحن تعجب و شاکی وار! پسره یه لبخند ملیح زد و گفت :آخه امروز روزتونه!! ما هم نیشمون باز شد و رفتیم ..اما از اونجا که دیگه تو اون گرما بلیط کلی چروک شده بود پاره اش کردم و ریختم دور!

::۲۰ تومن حرم شد!!

 

مراسم اعتکاف و مداح

یکی ازبر و بچ از اعتکاف دانشگاه تهران می گفت .حدادیان اومده بوده و داشته حرف میزده و خیلی واسش مهم بوده که توجه همه رو به خودش جلب کنه و کسی حرف نزنه ..حالا تصور کنید که پشت میکروفون و واسه جمع دخترا و پسرا تو مسجد دانشگاه تهران !!!بعد شروع میکنه و مسئله طرح میکنه ! میگه: «وقتی واسه خانوما مشکل زنانگی پیش میاد...آهای پسر ..گوش کن ببین چی میگم..حواست اینجا باشه!»

 

::هی کوفت ..هی مرض! حالا شد مشکل زنانگی؟ نمی میری بگی عذر شرعی؟

:: ای درد یه ساعته بگیری! دقیقا همین موقع باید داد بزنی بگی پسر گوش کن..دقت کن!

 

 

پس.نوشت:

::: دقت کردید این پستم چقدر مثبتانه بود..توش نماز و اعتکاف و اینا بود ..جای رهبری و قرآن و از این چیزا خالی...حسابی با این کارمون جو گیر شدیم ها...بچه ها مطهره از دست رفت!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 19:56 توسط : مطهره
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
بستمش

می خواستم پارسی بلاگ رو ببندم ..دلم نیومد نوشته هام رو خاکشون کنم ...میذارمشون اینجا !در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:55 توسط : مطهره
سه شنبه دهم مرداد 1385
پشت صحنه تحریریه

بوسه ی آنلاین

خانم دبیر سرویس آنلاینه! به آقای دبیر میگم از طرف من یه ماچش کن. میگه ادش کن!

 ........

خانوم رو یواشکی آنلاین ماچش کردم.

 

 

فرهنگ نظامی

دبیر میگه :این فکس رو کار کن.خبر رو نگاه میکنم .واسه 4 روز پیشه! میگم:دبیر این خبر سوخته! میگه:عیب نداره .باید حتما کار بشه!

پ.ن1:اصلا خبر ربطی به مراجع نظامی مثله سپاه نداره!

پ.ن2: نظامی شدن فرهنگ واژه ای بود که امروز یاد گرفتم!

 

 

ظرفها را چه کسی جابه جا کرد؟

یه گروه آموزشی و علمی به اسم دکتر س.ک.س لوژی توی یاهو گروپ هست! هیچ فعالیت غیر اخلاقی نداره! و در راستای آموزش داره کار میکنه!اطلاعاتی که هیچ جا به این سادگی نمی تونید پیدا کنید.

میگن ایرانی ها دوگولَشون تو همه جا فعاله حتی از نوع خلافش ! تا حالا به لفظ صیغه لوژی فکر کردید؟

(اسلامی شدن واژه ) ...جای تاسف داره!

مافیای این سری وبلاگ ها را ببینید!

 

 

سرمایه های خوابیده زیر کاغذ خبر

دو تا کامپیوتر ، دو تا لب تاپ، سه تا ام پی تری پلیر، و گوشی همه ی بچه ها ، همه دار و ندار گروه ما هست! به قول بچه های فنی ، سرویس پولدارهاست. میشه میز رو جمع کرد و برد ! کلی سرمایه روی این میز خوابیده! راستی فکر می کنید چه قدر سرمایه توی ذهن بچه ها خوابیده؟ ..

خروس خونه پاشید پاشید.!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:24 توسط : مطهره
جمعه ششم مرداد 1385
از همه جا

 

احمدی و دکتر

مامان گیر داده بود به محمد که غذاتو بخور تا کوچیک نمونی! بهش گفتم: وقتی غذا بخوری بزرگ میشی ! میتونی دکتر بشی ! قوی باشی به همه جا می رسی! آقا یه جوابی بهم داد که کفم برید .گفت: احمدی نژاد که کوچیکه رئیس جمهور شده!

:: من اصولا اگه بهم جواب منطقی بدهند، هیچ جواب دیگه ای نمیدم! ( نه اینکه فکر کنید لال شدما ...اصلا هم اینجوری نبود)

 

خواستگاری دیوانه وار

چند وقت پیش زنگ زدم به بهار ، پارسال این موقع ها با بهار و خواستگارش آشنا شدم ! این دو تا به عنوان مشاورهای برنامه ی ما بودند .

بعد از اتمام پروژه بهار به موسسه دعوتم کرد و اونجا بود که دیگه با بهار و حامد به عنوان یه دوست بودیم تا همکار! تا اینکه امسال عید حامد بالاخره رفت خواستگاری بهار و جریانات خواستگاری رو بذارید تعریف کنم!

اقای حامد از اونجا که فجیعا عاشق پیشه ی تابلو هستش و هر جا با بهار رویت بشه به راحتی میشه حدس زد که یه رابطه ی عاطفی بین این دو تا هست!

یه بار زد تو خط عاشقی و عارفی و به چله نشینی پرداخت! بعد چهل روز ریختش دیدنی بود ..ریشای بلند ... قرار بود بعد چهل روز فکر ببینه میخواد به کجا بره ! و معلوم شد که باید به خانوه ی بهار بره!

به هر حال ..از اونجا که بهار مذهبی و مقیده و در عوض حامد و خونواده اش اُپن تشریف دارند! ! آقای حامد به شخصه عید رفتند خونه ی بهار و از ساعت 6 غروب تا 9 شب ماجرای خواستگاریش طول کشیده بوده ! تا آقا رسیده خونه (ساعت11) زنگ زده به بابای بهار و گفته جوابتون چیه!

:: واقعا این روان شناسا یه تختشون کمه!

 

 

برنج پزی به شیوه ی آنلاین

رضا این چند وقته معده درد گرفته ! یادمه سر نوشتن مقاله ام که به یه نفر که ترکی استانبولی بلد باشه نیاز داشتم که سامان بهم رضا رو معرفی کرد. یه مدت که سامان داشت درس می خوند و نت نبود رضا هی منو یاد سامان می انداخت..خیلی این دو تا با حالن( البته پسرای ترک در کل باحال هستند) هر وقت هستند کنفرانس میذاریم و نمی دونید دلم رو میگیرم می خندم ! از بس با مزه میشینند غیبت می کنند.

مثلا یه قسمت چت:

رضا:اِ سامان جون ..نیلوفر دی سی شده؟

سامان: نه بابا دوس پسرش آن شده! اینویزی شده حالا!

رضا: دوست پسرش؟

سامان: آره بابا ...حالا خوبه که می گفت من از پسرا خوشم نمیاد و از این سوسول بازیا خوشم نمیاد

سامان:ولی حالا که فلانی آن شده رفته باهاش می چته!

 

من: فقط چشام چارتا میشه که نیلو کیه و آقای فلانی کیه و این دو تا اداره ی آمار آنلاین باز کردند.

 

پرانتز رو ببندم ..داشتم از رضا می گفتم، بنده خدا معده درد گرفته ،رفیقش گفته بود که برنج و ماست بخوره ! دستور پخت برنج از من می گرفت! ما هم عین این متخصص ها دستور آشپزی میدادیم.تا حالا تو چت آشپزی نکرده بودیم که کردیم.

راستی رضا جون تسلیت میگم.می دونم گربه ات رو خیلی دوس داشتی .ایشاالله بچه ی قاتلش یه روز سر خودش بیاره.

وب سامان هم یک ساله شده ! یادش به خیر .... نزدیک یه ساله که من یه داداش ناز دارم ! هر وقت میام نت و مسنجر بازه مامان میگه باز رفتی با سامان چت کنی! پست آخری که گذاشته خیلی یه جوری بود ...فکر نمی کردم سامان این روزا انقدر به هم ریخته باشه! یه چند وقتم که من نت نبودم و..... اما سامان جون هر جا هستی امیدوارم شاد باشی...دنبال عشق حقیقی باش

 

 

پ.ن:

 

  1. این روزا سرم اساسی شلوغه. دیگه رسما شدیم خانوم خبرنگار! بچه ها وایسید تو صف! به همین سادگی ها امضاء نمیدم!
  2. یه چند وقت بود نت نداشتم...دیگه جونم داشت درد میکرد ..شبا خواب کامنتهای وبلاگم رو می دیدم! آخر سر رفتم کافی نت...تنها دختر کافی نت بودم...نوشین هم رفته بودکافی نت و وبش رو روشن کرد ..منم وب رو روشن کردم براش..حالا همه پی ام میدادند که وبت رو روشن کن...به یکی از بچه ها گفتم به غلط کردن اعتقاد داری؟ گفت:نه! گفتم :ولی من فجیعا اعتقاد دارم.آقا یه پسره از بس تو چشام نگاه کرد تو کافی نت ..مچلم کرد! دیگه کم مونده بود بپره بغلم! اینم یه تجربه ای شد واسه ما که پول تلفنمون رو به موقع بدیم!
  3. من این هفته4  تا از دوستای نتیم رو دیدم ! دلتون بسوزه ! رژانو و پروانه از کرمانشاه اومده بودند ! دلتون بسوزه سوغاتی هم واسم اوردند ! با هم رفتیم شابدالعظیم... جالب بود ... بحث هامون هم بیشتر سر پانتی بود (ای پانتی ور پریده ..می بینی هر جا میریم به یادتیم..اما تو نمی کنی یه آف ناقابل بذاری..ای بترکی دختر)... من کلی حرف زدم و سرش رو خوردم ! رژانو یه دختر کم حرف و خجالتی ! ...با زن داداشش اومده بود ... کلی نقطه اشتراک با زن داداشش پیدا کردیم.. از بچه هایی بود که دانشکده ی ما زیاد می اومد...خیلی فاز داد..بیشتر هم کلاسی های منو میشناخت.

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 21:1 توسط : مطهره