تاریخ انقضاء
آدم ها هم تاریخ انقضاء دارند! این جور نیست؟
- وقتت سر اومد!
مبتلا
هی بچرخ و بچرخ! .. هی غر بزن.. یه دفعه ..خیلی ساده تر از اون چیزی که فکر کردی اتفاق میفته! .. پشت سر هم.. اصلا نمی تونی تو ذهنت این توالی پیش اومده رو هضم کنی.. مهم اینه که مبتلاش شدی! ... حالا یه دختر مبتلا به عاشقی باید تو خونه بشینه تابا دسته گل بیان سراغش؟؟!؟! ... پس تکلیف دلت کجاست؟ مگه تو این دو صباح این همونی نبود که درکت میکرد؟
- به این میگن سنت!
- آی دختر پر رو ! تو رو چه به عاشقی؟!
- دختر باید نجیب باشه! پس خفه شو!
21 سالگی
اگه همه میگن اقتضای بزرگ شدنه که دنیا هر چی کثافته یه دفعه تو 21 سالگیت بهت نشون میده! آره عزیزم ..راست گفتن! ...بهت گفتن که از تجربه کردنش نترسی..20 سالگیت باعث میشه که غرور کاذب و حس نترس بودن مثه یه بادکنک هی باد کنه و بزرگ شه! غافل از اینکه 21 سالگی قراره بترکه!
- ترکیدنت مبارک!
- این جور بزرگ شدن رو نه واسه خودم دوس داشتم نه واسه تو دخترم! ..اما زندگی مادر و دختر می تونه مثه هم باشه! ..اگه ازت پرسیدن چرا...بگو از مادرت به ارث بردی! خب؟
- درخت کوچک من ، دستات همیشه رو به آسمون خدا!
BZ!! NO PM!! NO ANSWER!! OK??
وقتی بهت فقط می خندم و جوابت رو نمیدم یعنی اینکه از مرزت فراتر نرو! ..می دونی ..گاهی وقتا دونستن زیاد به صلاح نیست! دندون رو جیگر بذار... این ترم که تموم شه ..داستان به آخرش نزدیک میشه!
تو مثه اون آدمایی هستی که اول ته کتاب رو باز می کنند و می بینند چیه ! بعد که فضولیشون ارضا شد میرن داستان رو از صفحه اول می خونن! اما کاش به همین جا ختم می شد ..دیگرانی رو هم که دیدند هی میخوان از آخر داستان واسشون بگن!! اهای..با توام ... وایسا! ..هر داستان یه توالی و نظم داره! بهمش نریز...اگه یکی وسط داستان وارد بشه و از وسط بخواد بدونه ..مطمئن باش هیچ وقت هیچ وقت اصل داستان رو درک نمیکنه و با پیش فرضاش(تفکرات قالبی) اول قصه رو میسازه!
- تو هم مثه بقیه! نخواه بین خودت و بقیه فرق بذاری..پس خفه شو! Got it??
- IT s so clear! Don’t disturb me lady!!!
بی پرده
پرده بر انداز که نهانم آرزوست! ... عادت شکنی هم چیز خوبیه! الان حس خوبی دارم... حرفای ناگفته ای که تو ذهنم باد کرده بود و داشت ورمش اذیتم می کرد با یه کیسه لغت و واژه و تایپشون فروکش کرده!
شاید اگه امروز به وبلاگ بچه درویش سر نمی زدم ... این ها رو هیچ وقت اینجا نمی خوندی!
12 روز دیگه!
12 روز دیگه ... گاهی وقتا حالم از هر چی شیلر و آلبرت گور و معتمدنژاد و ببی هست بهم میخوره! گاهی وقتا میخوام مثه دورکیم به خودکشی فکر کنم! (البته از دید + ) شاید این روزا به یه آنومی رسیده باشم! ... وقتی میرم دانشگاه... حس می کنم باید یه ترم تغییراتی توش رخ داده باشه.. ولی باز هاله سر کلاس داره از دعواها میگه! باز هاله میزنه تو دهن بچه ها ..باز اون پسر خودشیرین خودشو میندازه وسط..آخه استاد ..کی میخوای بفهمی که اینا همین پاچه خوارات پشت سرت چی نمیگن! ... نوشین میگفت وقتی بابام(استاد دانشگاه روبرویی هست) میاد در دانشکده دنبالم، اساتید دیگه واسش حرف درمیارن که اون دختر خوشکله کی بود تو ماشینت؟! .. خنده ی تلخی میکنم و میگم خبر نداری ..تو دانشگاه تهران،این استاد ها هستند که واسه دخترا حرف درمیارن! ! به سازشون باشی و برقصی که هیچ!! امان از روزی که.. ...حضورم تو دانشکده فقط استرسم رو برده بالا و بازم همون زشتی هاش داره جلوم رژه میره..باز اون استاد که تا یه دختر خوشکل می بینه( ولش کنید)...
- بابا بسه.. به اون پایین تنه ی بی مغزتون بگید خاموش!!!!!!
- توی طبقه نخبه ی این مملکت داره یه جهش و انقلاب رخ میده! باور ندارید؟ ... ایو کوریه بعد از انقلاب نوسنگی و صنعتی، از انقلاب اطلاعاتی نام برده! .. ولی اینجا ..انقلابش نه سیستماتیک بلکه ژنتیک داره میشه! ...یک رفتار فرهنگی آموخته شده که داره از بعد فرهنگی و اجتماعی( که یه بستر خارجی باشه) وارد ژنتیک و ذات ادمی میشه!
- جای مخ و پایین تنه عوض شده! ! اسم این انقلاب رو هر چی میخوای بذار جناب کوریه! به جای گذر از جامعه صنعتی به جامعه اطلاعاتی بگو افول از جامعه فرهیختگی به جامعه الواطی!
- آقا بی خیال...همون کراکُ عشقه!
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 9:41 توسط : مطهره
