تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
یکشنبه هفدهم تیر 1386
.: اسلاممان به زمین افتاد :.

اول اینجا  کلیک کن بعدا بقیه رو بخون!

 

اسلام به خطر افتاد!

امسال هم مثه سالهای قبل سونیا و دایی اینا اومدن ایران واسه تعطیلات و باز بساط آوار شدن به سر این و اون شروع شده!

می خواستم برم فرودگاه استقبال ، شده بودم سوژه! تصورش رو بکنید باید اول میرفتم دانشکده پیش دکتر، بعدش میرفتم خبرگزاری واسه یه نشست، تازه بعد این کارا باید جلدی می پریدم فرودگاه! می خواستم شب هم آوار شم خونه دایی و واسه همین وسایلم رو ریخته بودم تو کوله ام و  از اونجا که شانس من همیشه میزنه دقیقه 90 وسایلم خراب میشه، سگک کوله ام دم در دانشگاه پاره شد و با اون وضع نمیشد جایی رفت! تصمیم بر این شد بعد خبرگزاری( که نشست داشتیم) بنده برم یه کوله جدید بخرم!

حالا با اون تریپ هم که نمیشد رفت فرودگاه! باید لباسم رو عوض می کردم ! اونم کجا! خبرگزاری!

هیچی دیگه موقع کوله خریدن،یه شالم گرفتیم که به کت و دامنم بیاد و حالا مگه میشد خودمو جمع و جور کنم! با یه مشقتی خودم رو رسوندم به ابوریحان، ا از گلفروشی معروفش یه دسته گل بخرم!

v            مکالمه ی من و آقای گل فروش:

:سلام آقا! یه گلی میخوام که با دووم باشه و تا چند ساعت بشه تو دست گرفت!

-رز گزینه مناسبیه !

:ببخشید، اون یکی آقای گل فروش کجان؟ همیشه ایشون گل می پیچیدن! خیلی سلیقه داشتند!

کدوم آقا، من که همیشه اینجا هستم!

:یه اقایی که چهره ی مهربونی دارن!

یعنی من مهربون نیستم؟ همون آقای چهار شونه؟

:بله آقا ..همون ایشون!

اهان، ایشون 4 روزه رفتن دوبی! نیستند! کم سعدتیه من بوده که شما رو زیارت نکردم!

:ببخشید آقا، اینجا جایی هست که من بتونم شالم رو مرتب کنم؟

{مرده گیج و ویج از این درخواست نا معقول من( دیگه اسلامم فجیع در خطر بود) شاگردش رو فرستاد بیرون} و گفت خانم پشت این ستون شالتون رو مرتب کنید! آینه هم هست!

بعد که مرتب کردم ، داشتم چادرم رو که با آب زمین خیس شده بود جمع می کردم! تصور کنید وقتی چادر خیس بشه دیگه هر چی پای آدم باشه به گند کشیده میشه!

منم عین این بچه های درمونده ، چادرم رو گرفته بودم بالا، یه دستم هم هی به این شال لعنتی ور می رفتم، گل فروشه برگشت گفت:

خانم دستمال کاغذی بدم چادر رو پاک کنید !

گفتم :اقا اینجوری خشک نمیشه!

معلومه شما چادری نیستید ؟!

منم چهارتا شاخ و 8 تا چشم دراوردم!

:بله آقا؟! نه من چادریم ولی سختمه شال سرم کنم! چون کش چادرم شالمو میکشه عقب! کوله ام هم مزید به علت چادرم رو جمع می کنه!

خب خانم مانتو تنتون کنید تا راحت باشید! اگه میخواهید شالتون رو درست کنید آینه هست اینجا !

.

.

.

با یه بدبختیه محض دسته گل شونصد متری که دو سوم قد من رو در بر داشت، کوله به دوش شال به سر چادر به سر ، تا برسم سر خیابون انقلاب صدبار وسایلمو زمین گذاشتم، تا دیزاینم رو مرتب کنم!

به هر حال بماند که رفتیم فرودگاه و مچل شدیم و 60 ساعت نشستیم و وایسادیم و چشم چشم کردیم تا از کریدور بیان بیرون! خانمی که شما باشی، آقایی که من! سونیا خانم تا منو دید پرید بغل منو ! پریدن همان چادر و شال و از سر ما کندن همان!

تصورش رو بکنید وسط یه عالمه جمعیت و کل خانواده من چادرم و شالم افتاده بود! نمی دونید چه لحظه ای بود! حالا بچه هی داره ابراز احساسات میکنه از یه طرف منم از این طرف موندم با این وضع اسف بار جلوی اون جمعیت چه کنم!

فقط گفتم: سونیا ااااااااااااااااااا ! موهام!

هی بچه حالا ساری و ببخشید میگه !

نتیجه گیری اخلاقی: اقای گل فروش به اسلام ِ مشتریانش اهمیت می دهد !

نتیجه گیری مناسبت روز: حالا خوبه گشت ارشاد منو ندید وگرنه دیشب باید در کلانتری فرودگاه سر می کردم!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:27 توسط : مطهره
دوشنبه یازدهم تیر 1386
.پرسشنامه .

بی مقدمه و اینا :

زود تند سریع پسشنامه رو پر کنید وقت ندارم

ملاحظات:

  • جیز جیگر بگیره هر کی صادقانه پر نکنه ! می‏كشمت
  • نامردید اگه سند تو آل نکنید!
  • تلفنا اس ام اساْ  میلتاْ سند تو آلاْ و به هر نحوی که ممکنه اینو تو نت پخشش کنید ! می خوایم بمب گوگلیش کنیم..ببینم چند مرده حلاجید !

با جوایز ویژه: هر کی پر کنه میام کامنت دونیش رو  پر از نظر میکنم! ..تا یه ماه بره با نظرهاش حال کنه!

پرسشنامه انلاین درباره کامنت ها !

با سپاس دو قلو و سوپر ویژه از آقای بخشایی که بدون  هیچ منت و اذیت و وقت کشی و کلاس گذاشتنی و هیچ چشم داشتی  این پرسشنامه رو واسه من طراحی کردند ! اجرت عظیم عمو مهدی !

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:9 توسط : مطهره
پنجشنبه هفتم تیر 1386
..تمام

دیشب فوق العاده خسته بودم! کف پاهام درد می کرد! حتی نا نداشتم با شوهرم دو قدم پیاده راه بریم!

اصلا فکر نمی کردم انقدر بچه هامون پست باشند! یه عده ی قلیل این همه دویدند که یه عده کثیر بدون هیچ دغدغه ای دور هم جمع باشند و غافل از اینکه همت این یه عده قلیل باعث شد که همه جمع بشند و اونها هم دوس داشتند در جمع باشند و دریغ از اینکه درک کنند این 2 هفته چقدر دوندگی داشتیم از صبح تا 9 شب در پی تدارک جشن بودیم و آخر سر هم توی جشن هر چی گفتم بیایید کمک عین مهمون ها نشستند!

این روزها بعضی چیزا داره بد جوری مثه خوره روحم رو اذیت می کنه : تنشی که سر همایش رادیو با بچه های رادیو که عین دله ها بودند ، تنش روحیم با دکتر کوثری، تنش روحیم با دکتر منتظر قائم، تنش برخورد با یه آدم اوا خواهر، تنش برخورد با یه مرد هیز که میترسی داخل اتاقش بشی، تنش برخورد با بچه های قدرنشناس متوقع، دلگیری بهترین دوستم ، سرزنش های شوهرم بابت دوندگی هام ..... ! دیروز آخرین روز از آخرین سال تحصیلی لیسانس من بود! جشن فارغ التحصیلی .... جشنی که با هزار زحمت تونستیم منو سمیرا و معصوم و مریم و فاطمه بدون هزینه ای از بچه ها راه بندازیمش! دیروز آخرین روز دانشکده بود و جشن چایی! جشنی که در دانشکده مرسوم هست و همه اساتید و دانشجویان جمع میشن تا آخرین روز با هم بودن بهشون خوش بگذره، ... جشن چایی امسال متشنج شد و با دعوا به پایان رسید!

.

.

.

دهم باید برم واسه ثبت نام ارشد! دارم به این فکر می کنم که تابستون رو کجا کار کنم! مطمئنم بهترین پیشنهاد رو قبول خواهم کرد! البته ماها آدم هایی هستیم که به یه جا فقط اکتفا نمی کنیم! و چندین جای مختلف قلم می زنیم. این اقتضای حرفه ی روزنامه نگاریه!

دنبال یه کنفرانس خوب واسه ارئه کار کامنت هام میگردم! هنوز پیدا نکردم چیزی!

.

.

.

می خواستم این پستم رو اختصاص بدم به جواب دادن به  کامنت های افرادی که در پست پیش من را به باد لعن و نفرین و توهین گرفته بودند! ولی چون الان حالم مناسب نیست از این قضیه میگذرم! البته جوابیه هایم در کامنت پست قبل موجوده!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 7:30 توسط : مطهره