اول اینجا کلیک کن بعدا بقیه رو بخون!
اسلام به خطر افتاد!
امسال هم مثه سالهای قبل سونیا و دایی اینا اومدن ایران واسه تعطیلات و باز بساط آوار شدن به سر این و اون شروع شده!
می خواستم برم فرودگاه استقبال ، شده بودم سوژه! تصورش رو بکنید باید اول میرفتم دانشکده پیش دکتر، بعدش میرفتم خبرگزاری واسه یه نشست، تازه بعد این کارا باید جلدی می پریدم فرودگاه! می خواستم شب هم آوار شم خونه دایی و واسه همین وسایلم رو ریخته بودم تو کوله ام و از اونجا که شانس من همیشه میزنه دقیقه 90 وسایلم خراب میشه، سگک کوله ام دم در دانشگاه پاره شد و با اون وضع نمیشد جایی رفت! تصمیم بر این شد بعد خبرگزاری( که نشست داشتیم) بنده برم یه کوله جدید بخرم!
حالا با اون تریپ هم که نمیشد رفت فرودگاه! باید لباسم رو عوض می کردم ! اونم کجا! خبرگزاری!
هیچی دیگه موقع کوله خریدن،یه شالم گرفتیم که به کت و دامنم بیاد و حالا مگه میشد خودمو جمع و جور کنم! با یه مشقتی خودم رو رسوندم به ابوریحان، ا از گلفروشی معروفش یه دسته گل بخرم!
v مکالمه ی من و آقای گل فروش:
:سلام آقا! یه گلی میخوام که با دووم باشه و تا چند ساعت بشه تو دست گرفت!
-رز گزینه مناسبیه !
:ببخشید، اون یکی آقای گل فروش کجان؟ همیشه ایشون گل می پیچیدن! خیلی سلیقه داشتند!
کدوم آقا، من که همیشه اینجا هستم!
:یه اقایی که چهره ی مهربونی دارن!
یعنی من مهربون نیستم؟ همون آقای چهار شونه؟
:بله آقا ..همون ایشون!
اهان، ایشون 4 روزه رفتن دوبی! نیستند! کم سعدتیه من بوده که شما رو زیارت نکردم!
:ببخشید آقا، اینجا جایی هست که من بتونم شالم رو مرتب کنم؟
{مرده گیج و ویج از این درخواست نا معقول من( دیگه اسلامم فجیع در خطر بود) شاگردش رو فرستاد بیرون} و گفت خانم پشت این ستون شالتون رو مرتب کنید! آینه هم هست!
بعد که مرتب کردم ، داشتم چادرم رو که با آب زمین خیس شده بود جمع می کردم! تصور کنید وقتی چادر خیس بشه دیگه هر چی پای آدم باشه به گند کشیده میشه!
منم عین این بچه های درمونده ، چادرم رو گرفته بودم بالا، یه دستم هم هی به این شال لعنتی ور می رفتم، گل فروشه برگشت گفت:
خانم دستمال کاغذی بدم چادر رو پاک کنید !
گفتم :اقا اینجوری خشک نمیشه!
معلومه شما چادری نیستید ؟!
منم چهارتا شاخ و 8 تا چشم دراوردم!
:بله آقا؟! نه من چادریم ولی سختمه شال سرم کنم! چون کش چادرم شالمو میکشه عقب! کوله ام هم مزید به علت چادرم رو جمع می کنه!
خب خانم مانتو تنتون کنید تا راحت باشید! اگه میخواهید شالتون رو درست کنید آینه هست اینجا !
.
.
.
با یه بدبختیه محض دسته گل شونصد متری که دو سوم قد من رو در بر داشت، کوله به دوش شال به سر چادر به سر ، تا برسم سر خیابون انقلاب صدبار وسایلمو زمین گذاشتم، تا دیزاینم رو مرتب کنم!
به هر حال بماند که رفتیم فرودگاه و مچل شدیم و 60 ساعت نشستیم و وایسادیم و چشم چشم کردیم تا از کریدور بیان بیرون! خانمی که شما باشی، آقایی که من! سونیا خانم تا منو دید پرید بغل منو ! پریدن همان چادر و شال و از سر ما کندن همان!
تصورش رو بکنید وسط یه عالمه جمعیت و کل خانواده من چادرم و شالم افتاده بود! نمی دونید چه لحظه ای بود! حالا بچه هی داره ابراز احساسات میکنه از یه طرف منم از این طرف موندم با این وضع اسف بار جلوی اون جمعیت چه کنم!
فقط گفتم: سونیا ااااااااااااااااااا ! موهام!
هی بچه حالا ساری و ببخشید میگه !
نتیجه گیری اخلاقی: اقای گل فروش به اسلام ِ مشتریانش اهمیت می دهد !
نتیجه گیری مناسبت روز: حالا خوبه گشت ارشاد منو ندید وگرنه دیشب باید در کلانتری فرودگاه سر می کردم!
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 12:27 توسط : مطهره

