? واه واه، فکرشو بکنید..بعد سه روز که برگشتم پوستم زیر آفتاب خارج سوخته و خیلی تغییر رنگ داده!به قول خودم سوخته شدم و به قول شما سوسولا برنزه شده!
گردش در لایت سیتی! و عجب شبی بود!
رفتیم ولایت جان جان
، نرخ های آژانسشون سر به فلک
میزد! از این طرف اتوبان تا اون طرف که دریا بود 2000 تومان می گرفتند! یه بار نشسته بودم در ماشین و جلو کنار راننده بودم!با موب که می حرفیدم، و از قیمت های اونجا شکایت می کردم و گفتم: در تهران از این غلطا آژانس هاش نمی کنند که اینا دارن این همه پول می گیرن!
راننده پسر جوانی بود و کلی چپ چپ
بهم نگاه کرد!(با نگاهش داشت خفم می کرد)
از دفعه ی بعد که می خواستیم بریم بیرون یاد گرفتیم با وسایل نقلیه عمومی بریم !
همیشه از روبروی آژانس باید رد می شدیم! چون سر کوچه بود! برای دیدن مرجان ورپریده ، یه روز عزم رو جزم کردیم و راه افتادیم ! از اونجا که من و معصوم تنها بودیم (منظور از تنها بودن بدون بادی گارد و بابا بودن است)و به اونجاها نا اشنا، تمام وسایل دفاع شخصی از سنجاق سر گرفته تا چاقوی میوه خوری و نمکدون برای پاچش نمک در چشم و چار هر بی ناموس ، رو برداشتیم و به سوی ولایت مرجان رفتیم!
مرجان ما رو برد وسط جنگل و تا اونجا که می تونست کلی چیس و بی ادبیه فیل و کرانچی و اب به خورد ما داد ! بعد هم برای کمک به هضم این سرکاریجات
، ما رو سوار تاپ کرد و خودش هم سرعت گرفت بود چه جور، فکر کرده بود جبرئیله
و میخواد پرواز کنه! با معصوم کورس گذاشته بودند! اقا یک می تاختند که نگو! حالا خوبه مرام داشت خرسی ماری ،جک و جونوری دنبالمون ننداخت که اون سرکاریجات هضم بشه!![]()
یه سر به بازار روز زدیم و مرجان هم برای تخفیف بیشتر افتاد رو خط نیتیو حرف زدن!
به مرجان گفتم: بابا ما هم که هم تریپ تو هستیم! مثه تو تیپ زدیم! گفت: نخیر! شماها تابلویید که خارجی هستید!گفتم از کجا؟ گفت : چادرتون ملی هست! اینجا چادرها ساده هست! (نکته ی ظریفی بود)![]()
نزدیکای غروب بود و ما باید زود برمی گشتیم! از سر جاده تا ویلامون نیم ساعت پیاده روی بود! اما شانس ما نه تاکسی خطی بود نه مینی بوس!
دیگه کلی وایسادیم تا ماشین اومد و برگشتیم! وقتی رسیدیم شب شده بود، ما هم به راه نامانوس
، همون پسر راننده هم وایساده بود دم آژانس و به ما پوز خند میزد! با اون راه تاریک و سنگلاخ باید باز می رفتیم آژانس و دو تومن پیاده میشدیم!
من گفتم : بمیرم، نمیرم ماشین بگیرم که این پسره به من بخنده!
این شد که دو تا شیر دل ،شیر زن، با یه عالمه وسیله که خریده بودیم به سمت ویلا راه افتادیم!
هر ماشینی رد میشد ، خدا خدا می کردم مسیرش بخوره و ما رو ببره!
اما دریغ از یک بوق!
اینجا بود که فتوا دادم(بوق زدن برای دو تا خانم از مستحبات اکیده است)
آقایی که شما باشید خانومی که ما، یه پراید که اسپرتش کرده بودن با چهار سرنشین پسر، تیپ ها خفن، یه اهنگ دوپس دارم گذاشته بودند از کنار ما رد شد و سرعتش رو کم کرد!![]()
![]()
همونجا من و معصوم از ترس سکته رو زدیم! تو اون شب تاریک، جاده ی تاریک، فقط نور موبایل من بود که راه رو نشون میداد! معصوم گفت : سریع چراغ قوه رو خاموش کن! منم خاموش کردم!
گفتم: معصوم بپریم تو این بوته ها !! این ویلاهای اطراف هم که هیچ کدوم لامپاش روشن نیست!
معصوم: دیوونه ! پر خار و تیغه!
گفتم: بیا بپیچیم دم یکی از این ویلاها! خدا کنه دنده عقب نگیره! عجب غلطی کردیم!
معصوم: (ترس)![]()
.
.
.
پراید به راهش ادامه داد و ما هم سرعتمون رو کم کردیم !![]()
دیگه هر ماشینی نزدیک می شد من دلم هری می ریخت پایین ! به هزار بدبختی به ویلا رسیدیم! وقرار شد که از این حرفی نزنیم
که بدون آژانس اون راهه خاکی ِ طولانی ِ تاریک رو احمقانه دو نفری پیاده اومدیم!
فتواهای من
روز اول که رسیدیم داشتم از شرجی بودن هوا می پختم! یه پنکه هم تو اتاقمون نبود! دیدم والله میگن این شمالی ها یه کم غیرت ندارند برمیگرده به آب و هوا!![]()
خداییش تو این هوای دم چه جوری آدم میتونه لباس بپوشه!![]()
ویلاهای اطراف رو که نگاه می کردم، همه دیوار کوتاه و ملت هم راحت در آمد و شد بودند! کسی به کسی نامحرم نبود! منم دیدم بد دارم می پزم راحت بودن رو از بالای منبر اعلام کردم!
روز دوم دیدم اوضاع مثه اینکه خیلی بدتره! واسه همین پوشیدن بیکینی جزو واجبات شرعیه!
روز سوم دیدم که اصلا حجاب با اون هوا معنی نداره! واسه همین حجاب حرام است!
خوب شد به روزای بعدی نکشید وگرنه معلوم نبود چه فتواهایی بدم! ![]()
لب دریا و زیارت آقا!
با اکیپی که رفته بودیم لب دریا، یه جای دنج رو واسه به آب زدن پیدا کردیم، همه هم خانوم و فکر کنید بساط رالی هلو
به پا بود ! دم ساحل نشسته بودم که دیدم از دور دست ها اقایی سلانه سلانه به طرف ساحل ما میاد! یکی از بچه ها از آب اومد بیرون و داشت لباساشو درمیورد! این آقا هم هی نزدیک تر میشد ! تا اینکه خانم قصه ی ما لباسش رو در اورد
و مانتوش رو تن کرد! آقای قصه ی ما به بیست قدمی رسید!
خانوم دیگه پایین تنه پوشش
رو هم در اورد و من دهنم باز مونده بود که این آقا در 10 قدمیه و خانوم اقدر راحت داره لباس های خیسش رو درمیاره!
دهنم باز مونده بود و با تعجب گفتم آقاهه داره می بینه!
خانم قصه ی ما عین برق گرفته ها پرید هوا و خدا مرگم بده کنان یه چادر که دم دستش بود پیچید دور سرش و هنوز پاهاش لخت بود!![]()
دیگه من و معصوم غش کردیم از خنده!
معصوم گفت:بالا رو که پوشوندی ! پایین رو بچسب باز چادر انداختی رو سرت!![]()
ترکیدم از خنده!
یاد جوکه افتادم که : یه مرده میره حموم زنونه! زنها همه جیغ و ویغ می کنند و این و اون ور می پرند قایم بشن! واسه اینکه مرده موهاشونو نبینه ،پایین تنه پوششون رو درمیارند میکشن رو سرشون و میگن: وای وای نامحرم!
احمدرضا ! یک لیدر!
باید از احمدرضا کمال قدردانی رو بکنم ! که خیلی هوای ما رو داشت و البته به خاطر کارت سوختش زیارت ما قسمتش نشد!
خیلی راهنمایی کرد و همه جاهای دیدنی و آمار مسیرها رو بهم داد و دوستان زیادی معرفی کرد ! که البته همه دختر بودند! پسر نمیری که کل ایران و جهان رو سرای خودت کردی البته یه چیزی فراتر از سرا ! (بیا مسنجر بهت میگم، اینجا بچه زیر 18 سال میاد میره)
یک مشاور فرهنگی اقتصادی معیشتی کامل بود! البته خواهرش جراحی زیبایی بینی داشت ! ولی فکر کنم خودش دماغشو عمل کرده بود! انداخت گردن آبجیش!![]()
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 16:58 توسط : مطهره
