تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
چادر یا مانتو؟

آتیش بلا سوالی خارج از سنش پرسید! نمی دونستم باید این بچه رو چه جوری توجیه کنم! پس ترجیحا خودم رو بیزی نشون دادم!

ماجرا از اونجا شروع شد که اومد و پرسید: ازدواج موقت یعنی چی؟  منم که اینجوری شده بودم که این از کجا شنیده که اومده این سوالو می پرسه! منم مثلا در کمال بی تفاوتی جواب میدم: یعنی ازدواج کوتاه مدت!مثلا یه سال با هم ازدواج می کنند!

بچه: وااااا! چرا کوتاه! یعنی چی؟ قابل تمدید هست؟

من: آره میشه تمدیدش کرد!

بچه: خب به چه درد می خوره؟

من: نمی دونم !! خب شاید یکی بخواد ازدواج دائم نکنه! فقط یه مدت ازدواج کنه!

اومدم بچه رو با مسائل اقتصادی هم چون نبود کار و پول تامین زندگی و خانه نداشتن توجیه کنم، دیدم خالی بندی محض Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysمیشه! این پسر دو روز دیگه وارد این جامعه بشه می فهمه که این هم یکی از همون قوانین مردسالارانه ی اسلامه !و ربطی به مال و منال نداره !!

اینجا بود که مامان صداش کرد و من یه نفس راحت کشیدم که دیگه نباید جواب سوال های این پسر رو بدم! بعد چند لحظه اومد و یه کتاب گذاشت رو میز، روی جلد کتاب نوشته بود "حقوق زن ،تعدد زوجات و ازدواج موقت در اسلام" مرتضی مطهری!Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys

:: نتیجه ی این داستان بر عهده مخاطب است.

 

 چادر یا مانتو؟! مسئله فراتر از اینهاست!

 

گذرم به یک وبلاگ افتاد که در آخرین پستش راجع به برخورد یک راننده تاکسی نسبت به حجابش بود که به دلیل مانتویی بودن نذاشته بود روی صندلی جلو بشینه! من خودم همیشه عادت دارم که برم صندلی جلو بنشینم و کمربند ایمنی  هم ببندم !واقعا برخورد تلخی میتونه باشه !

یادمه یه بار با بچه های دانشکده رفته بودیم مشهد، یکی از بچه هامون میومد دانشکده چادر سرش میکرد . اما در مکان های دیگه چادری نبود. اونم شاید به دلایل شخصی و محیطی . بازار رضا رفته بودیم و چادر فروشی ها رو نگاه می کردیم.از یه چادر خوشش اومد و از فروشنده نسبت به قیمت و جنسش داشت سوال میکرد!

فروشنده یه نگاهی بهش انداخت و گفت: شما خانم به این خوبی چرا چادری نیستی؟ بیا بهت ارزون میدم تا چادری بشی! بعدش منو دعا کن.  و کلی در مدح چادر حرف زد !

هم کلاسی: من خودم چادری ام آقا! نمی خواد شما منو چادری کنید.

فروشنده فکر کرد که داره دستش میندازه. واسه همین باز در مزایای چادر حرف زد و گفت اگه چادری هستی چرا الان چادر سرت نیست؟ دیگه کل کل این دو نفر شروع شد.

اما تا به حال راجع به چادر یا مانتو فکر کردید؟ چرا بعضی ها فکر می کنند که مانتو مظهر فساده؟

بچه که بودم همیشه فکر می کردم چادر سر کردن یعنی  بزرگ شدن !! یادتونه همیشه بچه بودیم دوس داشتیم کفش های پاشنه دار مامانمون رو پا کنیم ! حس می کردیم قد بلند یعنی نشونه بزرگ شدن ! منم حسم به چادر همین بود . فکر می کردم یعنی من بزرگ شدم. مدرسه ای که من درس می خوندم چادر به عنوان اجبار بود و تا آخرین سال تحصیلم در هر جای دیگه هم درس خوندم چادر اجبار بود و این گونه بود که ما چادری شدیم!به همین سادگی!

اما خب وقتی که هنوز بچه مدرسه ای بودیم فقط در روز یه نیم ساعت چادر سرمون بود! تو همون راه رفت و برگشت به مدرسه. بقیه روز دیگه با مانتو بودیم. مدرسه ما روسری رو اجبار کرده بود و ما هر روز صبح با چادر و مقنعه میومدیم و بعدش باید روسری می پوشیدیم و اگر هم دوس داشتیم می تونستیم بدون روسری و سر باز در محوطه ی مدرسه بگردیم. چون آقایان اجازه ورود نداشتند و مدرسه به جایی مشرف نبود.

حالا تصور کنید بعد از دوران مدرسه وارد محیط دانشگاه شدن چقدر عذاب آور میتونه باشه! تو مجبور باشی از صبح تا شب که میایی با چادر باشی . یادمه از اونجا که بلد نبودم چادرم رو جمع کنم همیشه چادرم سر کلاس میفتاد. یکی از بچه های دانشگاه بود که همیشه سر کلاس چادرش رو درمیورد و سوژه بود که می گفتند یا چادر سر کن یا نکن دیگه سر کلاس دراوردن یعنی چی؟

یکی از اساتید خانم هم همیشه سر کلاس چادرش رو در میورد و یادمه روز اول به این کارش چقدر خندیدیم!

اما ترم بعد یکی از اساتید چادریمون رو دیدیم که از اول کلاس تا آخر کلاس با چادرش درگیری داشت و همیشه به خاطر کشش چادر موهاش معلوم میشد. تازه پی بردیم درست ترین کار رو اون یکی استادمون انجام داده.

یادمه روزای بارونیHotlinkable Free Smiley Face from Free Smileys که عین موش اب کشیده میشدم مجبور بودم با این چادر خیس بشینم سر کلاس و نم چادر یواش یواش به لباس آدم رخنه می کرد.

یا گاهی اوقات که به کلاس دیر می رسیدم نمی شد بدوم، به خاطر اینکه خوب نیست یه خانم چادری بدود.

گاهی اوقات چادر آدم به جایی گیر می کرد و غیژژژجر می خورد.

یا اینکه خاکی و گلی وخیس میشد و اون وقت بود که انگار حادثه ی عظمی رخ داده، مالش چادر به شلوار آدم باعث میشد که تمام خاک و خل و گل و خیسی به شلوار آدم مالیده بشه! واسه همین نمیشد رنگ های روشن مثه سفید و کرم پوشید. چون افتضاحی به بار میومد.

تازه منی که عادت به روسری سر کردن هم دارم ، پیدا کردن یک روسری که زیر چادر لیز نخوره میشد یه پروژه بزرگ! آخر سر هم پیدا نمیشد. نه روسری ساتن نه پیلیسه نه حریر و ... نمیشه سر کرد. چرا که چادر مبارک لیز می خوردند.  

هر روز صبح قبل اومدن به دانشگاه اتو دستم بود که پشت چادر رو اتو می کردم چون ساعت طولانی نشستن باعث ایجاد چروک میشد.

هر کیفی رو نمیشد خرید چون زیر چادر قلمبه می شد. نمیشد شال گردن Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysانداخت.چون زیر چادر قلمبه می شد.

من که عشق کوله از نوع دو طرفه انداختن بودم، همیشه باید یه طرفه مینداختم و سمت راست بدن آدم همیشه سنگینی کوله رو تحمل میکرد و استاد تربیت بدنی نشونمون داد که به خاطر یه طرفه انداختن کوله قوس کمر گرفتیم و یه ترم رومون کار کرد که بتونه این قوس رو سرو سامون بده!

به خاطر پوشش چادر تفکرات قالبی راجع به شخصیت آدم هم در اذهان هم کلاسی ها تقویت میشد. یادمه یکی از بچه های کلاسمون اومد پیشم و گفت من اول که دیدمت فکر می کردم مثه ما نباشی اما الان می بینم که مثل مایی!

به هر حال با پوشیدن چادر یک سری کارها رو نمیشد انجام داد، مثلا خندیدن یا شیطنت کردن و یا تو خیابون یه چیز دستت باشه و بخوری مثل بستنی که من عاشقشم از نوع قیفی!

خدا خیر بده کسی که چادر ملی رو ابداع کرد. خیلی جمع و جور و قدرت حرکت آدم رو بالا برده و شمایل قشنگی هم داره! یادمه اون موقعی که چادر ملی خریدم خانم ها تو مترو و خیابون از مدل چادرم می پرسیدند. حتی یه بار یه پسره تو خیابون اومد جلوم  ویه کاره  بدون هیچ چیزی بهم گفت: خانم چادرتون خیلی قشنگه!

من مونده بودم که الان جواب این آقای با نزاکت رو چی باید بدم!

حالا دردسرهای چادر داری که تو گرمای تابستون میشه ابزار شکنجه به کنار، اون افکار قالبی که راجع به شخصیت آدم به دنبال داره عذاب آورتره!

یه روز برفی مرضیه(یکی از دوستان) در دانشکده با بچه ها تصمیم به برف بازی میگیرند. واسه همین چادرش رو میذاره کنار و میاد با بچه ها برف بازی! یکی از پسرا که شوکه میشه میگه : تو که چادری هستی چرا بدون چادر برف بازی میکنی؟ مرضیه هم میگه: مگه تو با کت و شلوار پلو خوریت میایی برف بازی که من با چادرم بیام برف بازی؟

ما ایرانی ها جنبه ی افراط و تفریطمون بالائه، هیچ وقت درست اون احکام اصلی رو یاد نگرفتیم. و همیشه غوطه ور تفکرات قالبیمون هستیم. امیدوارم که بیشتر راجع به اصول و حد و مرزشون فکر کنیم و به بچه هامون درست بیاموزیم نه انکه اون سنت های غلطی که به ارث بردیم منتقل کنیم.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 13:11 توسط : مطهره
جمعه نوزدهم بهمن 1386
میام به زودی ....

آتیش بلای میراث خور

این اتیش بلای ما هم که اخر میراث خوریه، هرچی مامانم به عنوان سوغاتی اورد و من خوشم نیومد، این ورپریده واسه زنش برداشت! آخه پسرک !! تو که دهنت بوی شیر میده این کارا یعنی چی؟

به مامان میگم: عوض اینکه زنش جهاز و سیسمونی بیاره، این داره جهاز و سیسمونی میبره!

تا چشمش به یه لباس بچه میفته ،قایم میکنه واسه بچه اش! میگم: پسر آخه سیسمونی رو که بابا نمیاره، مامان باید بیاره! چیه هی لباس قایم میکنی واسه بچه ات؟؟؟!

حالا اینا به کنار، کت و شلوارشم جمع کرده تو مشمع پیچیده ، میگه اینم واسه پسرم!!

ولنتاین مبارک

این هفته برید کادو جمع کنید و کادو بگیرید! ما هم میریم غاز میچرونیم! راستی خود ایرانی ها روزی واسه ی مهرورزی ندارن؟؟ یا اینکه فقط واسه سیاسته و نه مردم عوام؟!

ولنتاین از دید دوستان:

زنده ام تا روایت کنم +

مردم معمولی +

سامان +

 



امتحان دارم

من 2 اسفند کنکور دارم! Hotlinkable Free Smiley Face from Free Smileysفعلا تااون موقع بای تا های !Welcome to the free smiley index



ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 20:57 توسط : مطهره
پنجشنبه چهارم بهمن 1386
hot news

اولین بچه گروه 82 ارتباطات دانشگاه تهران به دنیا اومد!

اصلا باور کردنی نیست، اولین بچه ی گروه ما هم به دنیا اومد!! فهیمه سال سوم منعقد شد ( یعنی عقد کرد) سال چهارم هم مزدوج شد (به قول حامد عروسی شد ) و الان هم با محمد سجاد یه ماهه داره حال میکنه!

این خبر رو عین توپ تروکوندیم میون بچه ها، دیروز یه سر رفتم خبرگزاری پیش الهام! جاتون خالی هر چی بچه ارتباطاتی گیر اوردم بهش خبر تولد اولین نسل گروه 82 رو ابلاغ کردم! اونم  با چه شور و هیجانی!

سعیده قراره با شوهرش بره مالزی، بهش گفتم مثلا یه روز زنگ میزنم مالزی بهت میگم در چه حالی، میگی هیچی دارم بچه داری می کنم!

می گفت :نه بابا، من دلم نمیاد پنهون کنم! خودم حامله بشم میرم همه جا جار می زنم!

گفتم: منم خبرشو تو خبرگزاری کار می کنم!

دیگه مرده بودیم از خنده!

 

 

و اما از خبرگزاری:

یه نزدیک 4ماهه که دیگه قرار داد نبستم و فعلا به زندگانی می پردازم، دیروز من هم در هیبت یک تماشاگر (اما شورشی) کنار بچه ها نشسته بودم! آقای کارشناس گروه اومد تا سوژه های این دفعه رو ببنده ! اما اسمش سوژه بستن بود! شد بساط یک کودتای پنهان! با دلیل و آیه و اینها ثابت کرد که کار کردن ما درست نیست و باید استعفا بدیم بریم!

من که کلا قراردادی ندارم و حسابی حمایت بازی دراوردم(اما خدا وکیلی موافقم شدید )

اقای کارشناس ما از اونجا که ادبیات خاص خودشو داره ما رو به جهاد علیه سیستم خبرگزاری فرا خواند!

از اونجایی که اسم گروه ما وبلاگه، من گفتم : خب جهاد مجازی می کنیم! یه وبلاگ می زنیم توش هی جهاد می کنیم!

آقا کل سرویس ها ساکت بودند و همه ی گوشها به سمت سرویس ما تیز شده بود! (شایان ذکر است که حرف زدن زن و مرد نامحرم و بدتر از همه خندیدن با هم در خبرگزاری حرام است)

از اونجایی که سرویس ما تکه، و ماشالله همه ی بچه ها هم (مخصوصا  رییس) دست طنازی قوی دارند و فی البداهه تیکه های وزین و پر از خنده شلیک می کنند، دیگه صدای خنده ی گروه اونجا نمود خاصی داره و همه ی سرویس های دیگه با سرویس ما مشارکت پنهان در امر خندیدن دارند! ( وقتی ما یه چی میگیم اونا هم زیر لبی می خندند )

آقای کارشناس میگفت اگه همون چهارتا خانوم که شلوار جین پاشون بود و بعد از تصویب اینکه نباید شلوار جین پاشون باشه ، رفتند شلوارشون رو عوض کردند جلوشون وایساده بودند الان اینجوری نمی شد!

خداییش یه توهین بزرگه به ادم!

اون حراست صدا و سیما که از هر جای دیگه سخت تره، کاری به شلواره آدم نداره! اینا دیگه شورشو دراوردن!

کارشناس یه منبر رفت و هر چی میگفت بچه ها یه جوری به شوخی و جدی می گذروندند! خیلی انرژی گرفتم ازشون! دمتون گرم بچه ها! خدا پشتیبانتون !

 

مریم و بگیر بشین!

مریم دختری 6 ساله  که اشتباهی به جای اینکه پسر شه، جهش ژنتیکی کرده و شده دختر! از بس این دختر شیطون و شره! از دیوار راست میره بالا!

از اونجا که خونه ی عمش طبقه ی بالاییشونه فرت و فرت اونجا پلاسه و میان طبقات در حال گردشه! یه بار عمش بهش میگه مریم جان برو به مامانت بگو که" بگیر و بشین" رو بده من!

مریم جیک ثانیه ای برمیگرده و میگه : عمه مامانم گفت که واسم بنویس چی می خوای!

دختر عمه هم تو برگه مینویسه که: لطفا بچه تون رو خودتون نگه دارید!!

و برگه رو میده دست مریم!

لحظاتی بعد مامان مریم هم میاد خونه خواهر شوهرش!

نتیجه اینکه: خودش بچه اش رو نگه نداشت که هیچ، خودشم اومد تا نگهش دارند !

 


من هنوز این جنگولک های بلاگفا رو ندارم!:(


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 11:19 توسط : مطهره