به مناسبت ولنتاین تصمیم گرفتم برای بابایی یه سورپرایز داشته باشم، برای همین یواشکی از این 4قلوها یه کادویی برای بابایی خریدم و توی کمد قایم کردم.
روز پر کاری بود وباید خونه رو مرتب می کردم بچه ها روحموم میبردم و کیک رو میپختم و میز رو میچیدم و غذای دلخواه بابایی رو میپختم.
صبح که بابای این4تا وروجک رفت سر کار، تا دیدم بچه هاخوابند پا شدم و خونه رو مرتب کردم و در و دیوار رو دستمال کشیدم و جارو برقی رو روشن کردم که دیدم مثه اینکه در اتاق بچه ها یه تکونی خورد، نقی با صدای جارو بلند شده بود و یکی یکی پشت سر هم پیداشون شد. یکی یکی بلندشون کردم و پروژه دست و رو شستن رو با آداب کامل انجام دادم و مراسم صبحانه دادن هم انجام شد و کلی ناز تقی رو خریدم تا یه کم عسل بخوره و برای شعبون سرلاک و شیر دادم ، آخه هنوز بچه ام عادت داره سرلاک بخوره.به هر حال شکم این 4 تا سیر شد و رفتن پی بازیشون. هی حواسم به رمضون بود که یه دفعه به نقی نپره! آخه یه جورایی به نقی حسودیش میشه که 4 دقیقه زودتر به دنیا اومده.
میز صبحونه رو جمع کردم و کلی سرامیک ها رو سابیدم. باز این تقی دور از چشم من، کره های لقمه اش رو ریخته زیر میز، رو سرامیک ها.
براشون ناهار رو آماده کردم و بعد ناهار پروژه حموم بردن بچه ها شروع شد. چهار دست لباس دم در حموم گذاشتم و اسباب بازی های حموم(اردک و غورباقه ها ) رو ریختم تو آب وان، پسرا رو ردیف فرستادم تو!
از شما چه پنهون تقی از آب میترسه! نقی و شعبون و رمضون که از خدا خواسته پریدن تو وان! اما تقی دم در وایساد!
من: تقی، مامان، بیا دیگه! ببین نقی داره شیرجه میزنه!
تقی: نه مامان! چشام میسوزه...
من: خوب حموم نریم، بیا بریم پاکستان..باشه مامان؟
تقی: آره ..من میام پاکستان.. ماشین کنترلیمم میشه بیارم؟
من: نه مامان جون، تو پاکستان همش بارون میاد..اون وقت ماشینت خیس میشه.. دیگه کار نمیکنه.
تقی: خوب مامان جون مشماش کنیم.
من: تقی جونم، ماشین که نی نی نیست بشه مشماش کرد که!
آروم آروم تقی رو بغل میکنم و میارمش تو حموم.
تقی: مامان تو گفتی میریم پاکستان..اینجا حمومه!
من: مامان جون خوب اینجا تمیز و پاک میشی دیگه! تازه بارونم میاد توش!
تقی محکم میچسبه بهم که یه وقت نذارمش تو وان حموم. اون سه تا وروجک هم دارن هی شلپ شلپ میکنند و هی این قورباغه اردک ها رو از لبه وان میندازن تو کف ها!!
آروم میشینم رو چهارپایه و یواش یواش آب میریزم رو تقی، صداش در میاد: نه مامان!! من تمیزم. و میزنه زیر گریه.
فقط مونده ونگ این در بیاد. من هی بهش میگم تموم شد مامان، به چشمات صابون نمیزنم، نگاه کن خودت..ببین دارم دستاتو میشورم. در این حین تند تند میشورمش و اونم به گریه اش ادامه میده.
به وان نیگاه میکنم، شعبون داره میگه: ناز نفست!
دقت میکنم میبینم نقی نیست.. میگم نقی کجاس؟ شعبون زیر آب وان رو نشون میده، خدایا!! نقی رفته زیر آب.. سریع میپرم و نقی رو میکشم بیرون و یکی میزنم پس کله اش و میگم: پسر خر، کی گفت بری زیر آب؟؟ چرا انقدر منو حرص میدی؟.. در همین حین صدای تقی میره بالا ومیگه : میسوزه میسوزه!
میبینم وقتی داشتم نقی رو با سرعت از وان میکشیدم بالا، کف ها پریده به صورت تقی و تقی هم چشاش داره میسوزه.سریع میپرم و تقی رو میبرم زیر دوش و چشماش رو میشورم و تو حین ونگ زدن هاش یه شامپو هم به سرش میزنم و آبش میکشم و میبرمش دم در و حوله اش رو تنش میکنم و میگم: مامان برو همینجوری دم شوفاژ بشین تا بیام بیرون؟ آفرین پسر خوب!! دیدی حموم چه خوبه!
تو همین چند لحظه که از اون سه تا غافل شدم، وقتی برمیگردم و نگاهشون میکنم میبینم به به رمضون خمیر ریش باباش رو زده به صورتش و نقی هم با سنگ پا زده روی صابون وخردش کرده! غضبناک نگاهشون میکنم و به نقی میگم چرا زدی صابونو خورد کردی جونور؟؟ با مظلومیت میگه: خوب مامان میخواستم ببینم کف از کجاش میاد بیرون!
من: خب بسه بدویید یکی یکی بیایید بیرون از وان ، نقی بهش خوش گذشته از بس شلپ شلپ کرده، شعبون رو میکشم بیرون و سریع میشورمش و میگم رفتی بیرون، پیش تقی میشینی تا من بیام.سریع دوش رو باز میکنم و میفرستمش بیرون.
با بدبختی نقی و رمضون رو هم راضی میکنم که دست از آب بازی بردارند و بیان بیرون، و به زور آبشون میکشم و میفرستمشون بیرون.
وقتی میام بیرون میبینم شعبون دست و حوله اش قهوه ایه!! باز رفته سر یخچال و شکلات خورده!لباس تنشون میکنم و میرم تا حموم رو جمع کنم.
وقتی دریچه وان رو برمیدارم، میبینم یه چیزی ته نشین شد، آدم آهنی رمضونه!!
وااااای.. دور از چشم من اورده تو وان و داغونش کردن!
حموم رو جمع میکنم و سریع دوش میگیرم و میزنم بیرون که یه وقت این 4 تا شیرین کاری نکنند.
ساعت 4 بعداز ظهره، سریع میپرم تو آشپزخونه و بساط کیک رو راه میندازم. شعبون اومده پیشم تا کمک کنه، میگم :نه مامان! برو عمو پورنگ ببین. شعبون: خوب من دوس دارم هم بزنم! من: باشه صدات میکنم.
مایع کیک رو آماده میکنم و برای دلخوشیه شعبون آخرش صداش میکنم تا یه کم هم بزنه.....
ادامه دارد.........
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:47 توسط : مطهره
