تبليغاتX
..::سایه پروانه::...
..::سایه پروانه::...
در کنار سایه‌ام سایه‌ی پروانه‌ایست...آرزو دارم بدانم صاحب آن سایه کیست
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
سورپرایز بابایی در ولنتاین و 4 قلوها

به مناسبت ولنتاین تصمیم گرفتم برای بابایی یه سورپرایز داشته باشم، برای همین یواشکی از این 4قلوها یه کادویی برای بابایی خریدم و توی کمد قایم کردم.

روز پر کاری بود وباید خونه رو مرتب می کردم بچه ها روحموم میبردم و کیک رو میپختم و میز رو میچیدم و غذای دلخواه بابایی رو میپختم.

صبح که بابای این4تا وروجک رفت سر کار، تا دیدم بچه هاخوابند پا شدم و خونه رو مرتب کردم و در و دیوار رو دستمال کشیدم و  جارو برقی رو روشن کردم که دیدم مثه اینکه در اتاق بچه ها یه تکونی خورد، نقی با صدای جارو بلند شده بود و یکی یکی پشت سر هم پیداشون شد. یکی یکی بلندشون کردم و پروژه دست و رو شستن رو با آداب کامل انجام دادم و مراسم صبحانه دادن هم انجام شد و کلی ناز تقی رو خریدم تا یه کم عسل بخوره و برای شعبون سرلاک و شیر دادم ، آخه هنوز بچه ام عادت داره سرلاک بخوره.به هر حال شکم این 4 تا سیر شد  و رفتن پی بازیشون. هی حواسم به رمضون بود که یه دفعه به نقی نپره! آخه یه جورایی به نقی حسودیش میشه که 4 دقیقه زودتر به دنیا اومده.

میز صبحونه رو جمع کردم و کلی سرامیک ها رو سابیدم. باز این تقی دور از چشم من، کره های لقمه اش رو ریخته زیر میز، رو سرامیک ها.

براشون ناهار رو آماده کردم و بعد ناهار پروژه حموم بردن بچه ها شروع شد. چهار دست لباس دم در حموم گذاشتم و اسباب بازی های حموم(اردک و غورباقه ها ) رو ریختم تو آب وان، پسرا رو ردیف فرستادم تو!

از شما چه پنهون تقی از آب میترسه!  نقی و شعبون و رمضون که از خدا خواسته پریدن تو وان! اما تقی دم در وایساد!

من: تقی، مامان، بیا دیگه! ببین نقی داره شیرجه میزنه!

تقی: نه مامان! چشام میسوزه...

من: خوب حموم نریم، بیا بریم پاکستان..باشه مامان؟

تقی: آره ..من میام پاکستان.. ماشین کنترلیمم میشه بیارم؟

من: نه مامان جون، تو پاکستان همش بارون میاد..اون وقت ماشینت خیس میشه.. دیگه کار نمیکنه.

تقی: خوب مامان جون مشماش کنیم.

من: تقی جونم، ماشین که نی نی نیست بشه مشماش کرد که!

آروم آروم تقی رو بغل میکنم و میارمش تو حموم.

تقی: مامان تو گفتی میریم پاکستان..اینجا حمومه!

من: مامان جون خوب اینجا تمیز و پاک میشی دیگه! تازه بارونم میاد توش!

تقی محکم میچسبه بهم که یه وقت نذارمش تو وان حموم. اون سه تا وروجک هم دارن هی شلپ شلپ میکنند و هی این قورباغه اردک ها رو از لبه وان میندازن تو کف ها!!

آروم میشینم رو چهارپایه و یواش یواش آب میریزم رو تقی، صداش در میاد: نه مامان!! من تمیزم. و میزنه زیر گریه.

فقط مونده ونگ این در بیاد. من هی بهش میگم تموم شد مامان، به چشمات صابون نمیزنم، نگاه کن خودت..ببین دارم دستاتو میشورم. در این حین  تند تند میشورمش و اونم به گریه اش ادامه میده.

به وان نیگاه میکنم، شعبون داره میگه: ناز نفست!

دقت میکنم میبینم نقی نیست.. میگم نقی کجاس؟ شعبون زیر آب وان رو نشون میده، خدایا!! نقی رفته زیر آب.. سریع میپرم و نقی رو میکشم بیرون و یکی میزنم پس کله اش و میگم: پسر خر، کی گفت بری زیر آب؟؟ چرا انقدر منو حرص میدی؟.. در همین حین صدای تقی میره بالا ومیگه : میسوزه میسوزه!

میبینم وقتی داشتم نقی رو با سرعت از وان میکشیدم بالا، کف ها پریده به صورت تقی و تقی هم چشاش داره میسوزه.سریع میپرم و تقی رو میبرم زیر دوش و چشماش رو میشورم و تو حین ونگ زدن هاش یه شامپو هم به سرش میزنم و آبش میکشم و میبرمش دم در و حوله اش رو تنش میکنم و میگم: مامان برو همینجوری دم شوفاژ بشین تا بیام بیرون؟ آفرین پسر خوب!! دیدی حموم چه خوبه!

تو همین چند لحظه که از اون سه تا غافل شدم، وقتی برمیگردم و نگاهشون میکنم میبینم به به رمضون خمیر ریش باباش رو زده به صورتش و نقی هم با سنگ  پا زده روی صابون  وخردش کرده! غضبناک نگاهشون میکنم و به نقی میگم چرا زدی صابونو خورد کردی جونور؟؟ با مظلومیت میگه: خوب مامان میخواستم ببینم کف از کجاش میاد بیرون!

من: خب بسه بدویید یکی یکی بیایید بیرون از وان ، نقی بهش خوش گذشته از بس شلپ شلپ کرده، شعبون رو میکشم بیرون و سریع میشورمش و میگم رفتی بیرون، پیش تقی میشینی تا من بیام.سریع دوش رو باز میکنم و میفرستمش بیرون.

با بدبختی نقی و رمضون رو هم راضی میکنم که دست از آب بازی بردارند و بیان بیرون، و به زور آبشون میکشم و میفرستمشون بیرون.

وقتی میام بیرون میبینم شعبون دست و حوله اش قهوه ایه!! باز رفته سر یخچال و شکلات خورده!لباس تنشون میکنم و میرم تا حموم رو جمع کنم.

وقتی دریچه وان رو برمیدارم، میبینم یه چیزی ته نشین شد، آدم آهنی رمضونه!!

وااااای.. دور از چشم من اورده تو وان و داغونش کردن!

حموم رو جمع میکنم و سریع دوش میگیرم و میزنم بیرون که یه وقت این 4 تا شیرین کاری نکنند.

ساعت 4 بعداز ظهره، سریع میپرم تو آشپزخونه و بساط کیک رو راه میندازم. شعبون اومده پیشم تا کمک کنه، میگم :نه مامان! برو عمو پورنگ ببین. شعبون: خوب من دوس دارم هم بزنم!  من: باشه صدات میکنم.

مایع کیک رو آماده میکنم و برای دلخوشیه شعبون آخرش صداش میکنم تا یه کم هم بزنه.....

 

ادامه دارد.........

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 18:47 توسط : مطهره
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
آن روز که ...

در سی امین بهار آزادی، چشم برادران حراست دانشکده به صحنه ای افتاد که باعث انبساط خاطرشان شد بسی!

از آنجا که ما در سلسه جبال جام جم مشغول تحصیل هستیم کلی اختلاف دما بین دانشکده تا حتی یه خیابون اونطرفتره!! تعجب نکنید وقتی گوینده رادیو یا مجری تلویزیون از برف تعریف میکنه و در صورتیکه یه قطره بارونم جای دیگه نیومده چه برسه به برف !! آخه استودیوهای ضبط  برنامه های زنده هم تو جام جمه!

در یه ظهر زمستانی خرم و شادان در میان کولاکی از برف دانشکده را به قصدشرکت در یک جلسه کاری ترک میکردم که جلو در دانشکده روبروی برادران حراستی روی این برف لیز خوردم و محکم خوردم زمین، اما زمین مزبوره آسفالت نبود و خاکی بود  که در نتیجه برف به گل روان تبدیل شده بود، سرتاپای من در گل فرو رفت. یکی از برادران حراستی هول کرد و سریع به سمتم دوید و با دادن یک مجله سعی در کمک کردن برای پاک کردن این همه گل داشت. اما دیدم پاک شدنی نیست. گفتم یه مشمع بدید من چادرم رو بذارم توش!! از اونجایی که مشمع نداشت رفتم تو خونه ی حراستی ها و مشمع نونش رو بهم دادن و یکی ازبرادرا منو برد تو آشپزخونه که چادر رو غسل بدم! مبادا که اسلام به خطر افتد در اثر چادر از سر برداشتن من!!

یک آستین چادر رو شستم و دیدم ضایعه اسفناک تر از شستن گل هاست..چون رسما باید کل چادر شسته میشد.

در نتیجه چادر رو گذاشتم تو کیف و از برادران حراستی بابت همکاری سپاسگزاری کردم از حراست زدم بیرون!!

حالا فرض کنید یه پالتوی قرمز کوتاه تا بالای زانو، یه روسری سفید !!

در شوک زمین خوردنم بودم که یاد جلسه ای که باید میرفتم افتادم!! زنگ زدم به معصومه و ماجرا رو گفتم و کلی خندیده میگه کاش زودتر گفته بودی از خونه واست چادر میوردم! حالا جلسه رو میایی؟

گفتم: آره بابا، طرف که منو تا حالا ندیده..فوقش فک میکنه من مانتویی ام!!

معصوم: اگه دیدیم طرف خیلی مذهبیه خب براش توضیح میدیم چی شده.

من: حالا مهم نیس..فوقش دفعه بعد منو با چادر میبینه فک میکنه به آغوش اسلام گرویده ام!

با معصوم سر یوسف آباد قرار داشتم و رسیدم تا منو دیده زده زیر خنده!

معصوم: وای مطهره، چقدر خوشکل شدی! عین این دختر سوسولایی!! وای چقدر بهت میاد! چقدر فشنی!

من: نخند! کجاش خنده داره. چیه خوش تیپ ندیدی؟

رفتیم و به جلسه رسیدیدم و خودمون رو معرفی کردیم..حالا جالبیه قضیه اینه همه به معصومه اشتباهی میگفتن خانم الف!!

هی من تصحیح میکردم

اینجا بود که فهمیدم چقدر پیش فرض های ذهنی افراد قوی عمل میکنه... راجع به فامیلی من یه چهره مذهبی چادری انتظار میره  نه یه دختر با پالتوی قرمز!

مونده بودم الان اینجوری برم خونه پدر چه برخوردی میکنه!! چشم پدر روشن. با این دختر تربیت کردنش...رسیدم خونه ... و با تعجب مادر مواجه شدیم و با خنده ی من که با آب و تاب ماجرا رو تعریف کردم!

اندر حواشی این ماجرا:

مرجان  میگه آخه دم کنکوری این داغ رو کجای دلم بذارم؟؟نکنه این از اثرات پست حذف شده است؟ و در نهایت به این نتیجه رسیده که ایادی دوربین مخفی صدا و سیما در کار بوده است و در برنامه برداشت آزاد پخش خواهد شد.

معصوم اس ام اس داده: سالم خونه رسیدی؟ ندزدیدنت خوشکله؟

بابای بچه ها میگه: بدون چادر چه احساسی داری؟ گفتم: احساس سرما!  بابای بچه ها: نه منظورم اینه که راحت تر نبودی؟! من : همش دنبال یه چیز میگشتم تا جمعش کنم.

 

کاشف به عمل اومد که شعر تاریخی ننه قزی.. کفش قرمزی.. پالتو قرمزی... زنم میشی؟ از این حادثه تاریخی عمر ما نشات گرفته است و تمام روایات دیگر فاقد اعتبار تاریخی هستند.

پ.ن: فک کنید اگه گیر گشت ارشاد میفتادم!

پ.ن 2: فک کنید اگه این اتفاق روزی میافتاد که بلوز شلوار فقط تنم بود با یه عدد شال!

 


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 14:17 توسط : مطهره